تبليغاتX
حرف دل من و تو

حرف دل من و تو

هر چه دل تنگت می خواهد بگو

تقصیر زمانه

تقصیر من نیست

تقصیر تو نیست

تقصیر زمانه است که ما محکوم شدیم

جرم ما دوست داشتن است

جرم ما این بود که عاشق بودیم

تو خود را به خاطر بی لیاقتی من فدا کردی

و من هیچ نفهمیدم و تنها عذر خواستم

تو بد شدی.تو مردی برای من

و من به خاطر زمانه تو را کشتم

زمانه مقصر بود

تقصیر من یا تو نیست

زمانه محکوم است

جرم زمانه است که پاکی ما را نمی بیند 

و ما را محکوم می کند که دور از هم باشیم 

و تو به خاطر زمانه دروغ می گویی

من لایق تو نیستم ولی تو خود را به خاطر من فدا کردی

و من شرمنده،شرمنده چشمان تو شدم

شرمنده نگاهت شدم

که چه زیبا سوختی و من هرگز نفهمیدم

حتی شعله هایش را حتی گرمایش را هم احساس نکردم

هرگز حتی دود این آتش را ندیدم

هرگز حتی خاکسترش را هم جایی ندیدم

تو عاشقانه سوختی

و من ندیدم

نخواستی  به جرم عشق عتراف کنی

و محکوم شدی و سوختی

و من درماندم و دنیایی حسرت

حال من محکوم هستم

باید من محاکمه شوم

باید زین گل برگ  که تنها یادگاری مانده  از وجود توست

تو را خلق کنم

بگذار تو را بسازم و خود را فدا کنم

و تو را زنده کنم

می خواهم به تو برسم

می خواهم من بسوزم تا تو راحت شوی
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط عارف کاظمی  | 

کویر (تقدیر من)

یادم آید که روزی ،اشفته از عاشقی

دل کندم از معشوقی

صبوری ها کرده بودم در ره عشق

بسی رنج برده بودم در فراقش

بس ظالم بود این یار

چه ساده چشم بست زمن این یار

رفت و با دیگری خوش آسود

من ماندم و زمانه ی بیخود

رفت و امید زندگانی ام رفت

زین دل شاد،خنده ها رفت

رفت ماندم با کوه غم

با رفتنش شکست کمرم

گفتم هر چه شد صبوری کردم خدایا

چگونه صبوری کنم بر ترک یار

گفت:امید یار دیگری هم هست

تا من خدایم نور امید هست

چون تو پیدا شود شکسته ای

دلی که مرده در ره عاشقی

زمانی این دل گلستان بوده

پیش چشم عاشقان دلستان بوده

کنون زان گلستان کویر مانده

گلها رفته خار مانده

سوخته در فراق یار

شکسته در ره یار

ز میان گلستان های بسیار

کویر شد لایق من به حکم کردگار

گفتم این تقدیر حق است

من راضی به رضای حقم

پس به اغوش کشیدم کویر را

این دل تشنه ی پیر را

گفتم به خود عهد می بندم با تو ای کویر

که گلستانت کنم چنان که بودی

بس شاد و خوش و خرم شوی

غم ها رود و خندان شوی

گل ها بکارم عاشقانه

من باغبانی کنم عاشقانه

گرچه یک بار شکستند کمرم را

به هوای بالیدن تو ای کویرهنوز سرپا ایستاده ام

کویر تقدیر من بود

عاشقانه به آغوش کشیدم کویر را

زین تقدیر آزرده نیستم هرگز

که این بهتری است برایم

من عاشق کویر و کویر عاشق من

گل ها کارم بسیار گلستان سازم سبز و پربار

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:35  توسط عارف کاظمی  | 

من از تو دل نمي برم  اگرچه از تو دلخورم

 

اگر چه گفته اي تو را به خاطرات بسپارم

 

هنوز هم خيال كن كنار تو نشسته ام

 

مني كه در جواني ام به خاطرت شكسته ام

 

تو در سراي آينه شبانه خنده مي كني

 

من شكست داده را خودت برنده مي كني

 

نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم

 

بيا و ببين كه بي تو من چه عاشقانه سوختم

 

رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها

 

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

 

صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي

 

به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي

 

رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها

 

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

 

صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي

 

به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط عارف کاظمی  | 

کاش هم نوا می شدی

 خواستم با من هم صدا شوي

 

 فرياد بزني عاشقانه هم نوا شوي

 

خواستم سكوتم را بري و به آواز دعوتم كني

 

زين سكوت مرگبار رهايم كني

 

افسوس تو همزاد سكوت بودي

 

با من هم صدا نشدي

 

و من در سكوت درمانده شدم

 

شب ها بي صدا من گريستم

 

بي صدا براي تو من گريستم

 

و تو هيچ نفهميدي  هرگز نفهميدي

 

چه بي صدا و عاشقانه مردم

 

و تو با من هم نوا نشدي

 

چنگي بودم خوش نوا

 

ولي تو مرا ننواختي

 

سيم هايم را نلرزاندي

 

و من مردم  جان باختم

 

به سكوتي جان باخته ام كه ابدي بود

 

مرا كشتي چه بي صدا افسوس

 

و تو اي سكوت كه قاتل من بودي

 

چه بي رحمانه مرا كشتي

 

كاش مي نواختي و مرا به آهنگ مي آوردي

 

كاش مي نواختي

 

مي نواختي و من زنده مي شدم

 

من مردم چه بي صدا

 

و تو هرگز نفهميدي

 

و تو اي سكوت قاتل من بودي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:10  توسط عارف کاظمی  | 

پرنده آسمون

واسه پر كشيدن من خواستي آسمون نباشي

 

حالا پرپر مي زنم تا آسوده باشي

 

ديگه نه غروب پاييز رو تن لخت خيابون

 

من به ياد تو نشستم زير قطره هاي بارون

 

واسه من فرقي نداره وقتي آخرش همينه

 

وقتي دلتنگ اين خاك توي لحظه هام ميشينه

 

تو مي ري شايد كه فردا رنگ بهترين خياله

 

ابر دلگير گذشته آخرش يه روز بباره

 

ولي مي مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه

 

مي دونم هر جا كه باشم آسمون همين يه رنگه

 

 

 

 واسه پر كشيدن من خواستي آسمون نباشي

 

حالا پرپر مي زنم تا آسوده باشي

 

ديگه نه غروب پاييز رو تن لخت خيابون

 

من به ياد تو نشستم زير قطره هاي بارون

 

واسه من فرقي نداره وقتي آخرش همينه

 

وقتي دلتنگ اين خاك توي لحظه هام ميشينه

 

تو مي ري شايد كه فردا رنگ بهترين خياله

 

ابر دلگير گذشته آخرش يه روز بباره

 

ولي مي مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه

 

مي دونم هر جا كه باشم آسمون همين یه رنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط عارف کاظمی  |