تبليغاتX
حرف دل من و تو

حرف دل من و تو

هر چه دل تنگت می خواهد بگو

لایقم یا نه ؟

بس سخن ها راندم ز عشقت

بس رنجها کشیدم در فراقت

بسی ز چشمانم دریاها ساخته ام

زیر هجوم غم به یادت پناه بردم

هزاران نامه التماس نگاشتم

نی دانستم جواب نداری

لیک هزار نامه التماس نگاشتم

بی گناه محکوم به فراق شدم

محکوم به حسرت و مرگ شدم

باید اشک ها ریزم بی ثمر

شاید که رها شوم زین حسرت

شاید که لایق وصال شوم

یا رب ز تو می پرسم لایق وصالم؟

یا لایق حسرت؟

لایقم که گوشه چشمی زین یار بینم ؟

یا که بسوزم در حسرت تا ابد

یا رب لایق وصل دان و شادم کن 

گر لایق وصل نیستم زین غصه رهایم کن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط عارف کاظمی  | 

عکس های پر معنی

 

شب ظلم می کنی می خندی آرام زیر لب رجز می خوانی

می کشی غنچه ها را.اسیر می کنی ماه را

ز تقدیر خود بی خبری ؟
از فرجام خود نمی ترسی؟

تو را تردیدی آشکار فراگرفته است.اجلت همین امروز  و فرداست

شب ستارگان را شکنجه می کنی.ماه را می سوزانی

بدان خاکستر ماه تو را رسوا خواهد کرد

ای  ماه ای سیاوش شب های تار

ای سوخته در حسرت یار

صدای التماست را که در میان آتش فریاد می زنی بیا.می شنوم

صدای گریه هایت شانه های شب را می لرزاند

کجایید ای دستانی که شب را دفن خواهید کرد

ای دستانی که ماه را شاد خواهید کرد

ای چشمانی که نور امید را هدیه خواهید کرد

در آغوش گیرید ماه را

حقیقت دهید بر بشارت ها.

محبت  جستجو می کنم تو را در رویاهایم

محبت    تمنا می کنم تو را از دوستانم

محبت   غروب کرده ای زین روزگار؟

ای عشق   می شنوم تو را  هرروز

              می بینم تو را چو روز

افسوس تو فقط یک واژه ای نه بیشتر

ای وفا   چه زیبایی تو.ندیده است روزگار چون تو

         محال است تجربه کردن تو در این روزگار

         محال است رسیدن به تو

    فقط تکرار کن این واژه ها را

    تجسم کن در رویاهایت  

 آرزو کن سینه ها ترک کنند عادت ظلم را

 آرزو کن فاصله ها بمیرند

 آرزو کن سریال تنهایی دست ها تمام شود

 آرزو کن آفتاب وصال طلوع کند

 آرزو کن خدا به دادمان برسد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:16  توسط عارف کاظمی  | 

ای تنهایی  شدی عادت ما

 

ای ظلم     شدی خوشی ما

 

ای محبت  گمشدی در رویای ما

 

ای عشق  فقط در زبانی نه در دل

 

ای وفا     افسانه ای بیش نیستی

 

دور از یار من عاشق دیگری شدم

 

عاشق زیبا رویی به نام حسرت شدم

 

گرچه یار حوری بود حسرت خود  بی همتاست

 

یار از ما یاد نمی کند  حسرت روز شب با ما به سر می کند

 

یار فانیست حسرت باقی.

 

من آن یار نخواهم که گه وفا کند گه نکند

 

گه دوری گزیند گهی آرزوی دیدار کند

 

گهی تشنه من باشد گهی بی خیال من

 

من آن خواهم کز من غافل نباشد

 

عاشق شدیم به یاری نبردیم جز سوختن سودی

 

آتش عشق همین است مزد سوختن خاکستر است

 

               دگر یار نخواهم .جز خدا مرا همدم نشاید
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:30  توسط عارف کاظمی  | 

راز عارف و ویدا

این داستانه یه عشقه واقعیه ،عشقی که خیلی زود به پایان 

 رسید .قبل از اینکه شیرینی طعم عشق احساس بشه همه چی

 تموم شده

 

مثل یه خواب،یه رویا ولی همه چی حقیقت داشته هیچی الکی

 نبوده .

 

سالها بود که دوسش داشت ولی نمیتونست بهش بگه نمی 

 

 تونست باهاش در میون بذاره .همه چیو ریخته بود تو دلش

 

 ،دلش انقدر بزرگ شده بود که شاید ممکن بود دیگه هیچوقت

 

 بهش نخواد بگه ولی نه باید باخبر میشد .باید میدونست یکی

 

 هست که هر وقت می بینتش قند دلش آب میشه ،یکی هست 

 

 که هر روز واصه دیدنش لحظه شماری میکنه.آخه اونا سالها بودکه

 

 هم بازیه هم بودن اصلآ باهم بزرگ شده بودن تو یه کوچه زیر

 

 نم نم بارون،گرمای تابستون . همین باعث شده بود که مهرش

 

 به دلش بشینه باهاش انس بگیره  بشه مثله یه تیکه از

 

 وجودش دوریش براش مشکل بشه یه روز که با خودش فکر می

 

 کرد دید باید بهش بگه اونم حق داره بدونه یه دله کوچیکی داره

 

 واصش می تپه.

  

از صبح نشسته بود پای پنجره که ببینه کی میاد بیرون بره پیششو 

 

سفره ی دلش رو واصش باز کنه بگه به عشقت اسیرم بی تو

 

میمیرم... چند دقیقه ای نگذشته بود که  دختره از خونشون اومد

 

بیرون با عجله دوید به سمت کوچه بهش سلام داد .جوابش رو

 

 

هم گرفت   یه خورده توچشاش نگاه کرد نمی خاست پشیمون

 

 

شه این دفعه دیگه باید جسارت خودش رو جمع می کرد و همه

 

 

 چیو می گفت یه نفس عمیق کشید

 

 و  گفت:من تو رو می

 

خام ! دختره یه کم نگاش کردو گفت من به درده تو نمی خورم

  

من لایق تو نیستم. بذار خاطرات شیرین بچگیمون پاک بمونه

 

نذار همه چی خراب شه!

  

داغون شد انگار دنیا تو یه لحظه رو سرش خراب شد بود. تا اومد 

 به خودش بیاد دید رفته و اون رو با یه عالمه علامته سوال تنها 

 گذاشته دوباره باید میدیدتش بهش میگفت چرا؟ چی باعث

 

 جدایی ما میشه . چند روزی گذشت دوباره رفت سراغش ازش

 

 علت خاست .

اونم گفت ما به درد هم نمی خوریم دنیاهای ما با هم فرق می

 کنه. اشک تو چشاش جمع شده بود درست مثل قدیما گریه می

 کرد پاک و معصوم .دستاش رو گرفت تو دست هاش. هنوزم

 لطیف بود مثل برگ گل.بهش گفت تو رو سوزوندم در حالیکه

 خودم بیشتر سوختم .نمی خام ازم خاطره ی بدی تو ذهنت

 داشته باشی تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه.فقط تو چشماش خیره

 شده بود لباش  انگار قفل خورده بود دیگه چیزی نمی تونست

 بگه آخه چیزی هم نداشت که بگه  رفت فقط خاطرات شیرینش

 رو به جا گذاشت .......

 

روياي بچگونه            حرفاي عاشقونه   

       

هميشه خواستمونه   تو کوچه ها دويدن  

        

درد من اينکه من عاشقم تو نيستي

 

        حرفامون هميشه تو دلا مونده

 

   اين چه عشقي سوزش شب آتيش زده

  

  اين چه عشقي زخمش دلا کرده  پاره  

    

 تو گلو بغض کهنه    دل اسيرش شده

 

درد من اينکه من عاشقم تو نيستي

 

        حرفامون هميشه تو دلا مرده

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:31  توسط عارف کاظمی  | 

اتش عشق

ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟

وقتی دودت را می توان از دست ها دید

وقتی می توان گرمای شعله ات را ناخواسته احساس کرد

ای آتش چگونه می توان تو را پنهان کرد؟

وقتی روز و شب در من شعله می اروزی

وقتی مرا چنین ساده خاکستر می کنی

آیا می توان تو را خاموش کرد ؟

که شعله هایت تمام مرا در آغوش گرفته است

و مرا به سوختن عادت داداه است

مرا غرق حسرت کرده است

عمری من با این آتش به سرکردهام

حال که روش سوختن را یاد گرفتم

چگونه آتشت را خاموش کنم

چگونه آتش عشق را زا تو پنهان کنم؟

وقتی چنین آشکارا می سوزم

وقتی همگان این سوز را می بینند

خواهم که نمایان کنم آتشت را

خواهم که لب سوخته ام را گشایم

ز سوز عشقت سخن ها گویم

دلت را زین آتش آگاه کنم

دانم که پنهان کردن اثر ندارد

باید بدانی چه شد سوزت به جانم افتاد؟

تا بدانی زیبا سوخته ام برایت

چه عاشقانه سوخته ام برایت

بی صدا سوخته ام برایت

من عاشق سوختنم

خواهم جانت با عشق آمیخته شود

چگونه آتشت را پنهان کنم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:16  توسط عارف کاظمی  | 

ای موج نو

ای موج نو روییده ز دریای من به کدامین ساحل التماس می کنی؟

که این ساحل هرگز التماس تو را پاسخی نمی دهد

و دست نیازت را به سادگی رد می کند

قبل از تو هزاران موج سوی این ساحل روان کرده ام

دریغا حتی ماسه ای هم جواب نگرفتم

سر موج ها را آنقدر بر سنگهای ساحل کوفته ام

که دیگر نای تکان خوردن ندارند

کنون زان خروش تنها آرامشی به جا مانده

شوق وصال رفته تنها حسرت به جا مانده

گر دریا می دانست ساحل عاشقش نیست

هرگز امواجش را برای او فدا نمی کرد

و به قایقی که ساده دل دریا می سپارد بسنده می کرد

و امواج را برای نوازش قایق می فرستاد

دیگر فدای ساحل بی احساس نمی کرد

افسوس که من دریایی تنهایم

حتی قایقی شکسته هم زما یاد نمی کند

تنهایی تنها یار من است

چه کنم گر قانع به تنهایی نباشم

روزگار به دریای دلم چنین تقدیر کرد

حسرت قایق عشق را بر من ابدی کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:49  توسط عارف کاظمی  |