این داستانه یه عشقه واقعیه ،عشقی که خیلی زود به پایان
رسید .قبل از اینکه شیرینی طعم عشق احساس بشه همه چی
تموم شده
مثل یه خواب،یه رویا ولی همه چی حقیقت داشته هیچی الکی
نبوده .
سالها بود که دوسش داشت ولی نمیتونست بهش بگه نمی
تونست باهاش در میون بذاره .همه چیو ریخته بود تو دلش
،دلش انقدر بزرگ شده بود که شاید ممکن بود دیگه هیچوقت
بهش نخواد بگه ولی نه باید باخبر میشد .باید میدونست یکی
هست که هر وقت می بینتش قند دلش آب میشه ،یکی هست
که هر روز واصه دیدنش لحظه شماری میکنه.آخه اونا سالها بودکه
هم بازیه هم بودن اصلآ باهم بزرگ شده بودن تو یه کوچه زیر
نم نم بارون،گرمای تابستون . همین باعث شده بود که مهرش
به دلش بشینه باهاش انس بگیره بشه مثله یه تیکه از
وجودش دوریش براش مشکل بشه یه روز که با خودش فکر می
کرد دید باید بهش بگه اونم حق داره بدونه یه دله کوچیکی داره
واصش می تپه.
از صبح نشسته بود پای پنجره که ببینه کی میاد بیرون بره پیششو
سفره ی دلش رو واصش باز کنه بگه به عشقت اسیرم بی تو
میمیرم... چند دقیقه ای نگذشته بود که دختره از خونشون اومد
بیرون با عجله دوید به سمت کوچه بهش سلام داد .جوابش رو
هم گرفت یه خورده توچشاش نگاه کرد نمی خاست پشیمون
شه این دفعه دیگه باید جسارت خودش رو جمع می کرد و همه
چیو می گفت یه نفس عمیق کشید
و گفت:من تو رو می
خام ! دختره یه کم نگاش کردو گفت من به درده تو نمی خورم
من لایق تو نیستم. بذار خاطرات شیرین بچگیمون پاک بمونه
نذار همه چی خراب شه!
داغون شد انگار دنیا تو یه لحظه رو سرش خراب شد بود. تا اومد
به خودش بیاد دید رفته و اون رو با یه عالمه علامته سوال تنها
گذاشته دوباره باید میدیدتش بهش میگفت چرا؟ چی باعث
جدایی ما میشه . چند روزی گذشت دوباره رفت سراغش ازش
علت خاست .
اونم گفت ما به درد هم نمی خوریم دنیاهای ما با هم فرق می
کنه. اشک تو چشاش جمع شده بود درست مثل قدیما گریه می
کرد پاک و معصوم .دستاش رو گرفت تو دست هاش. هنوزم
لطیف بود مثل برگ گل.بهش گفت تو رو سوزوندم در حالیکه
خودم بیشتر سوختم .نمی خام ازم خاطره ی بدی تو ذهنت
داشته باشی تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه.فقط تو چشماش خیره
شده بود لباش انگار قفل خورده بود دیگه چیزی نمی تونست
بگه آخه چیزی هم نداشت که بگه رفت فقط خاطرات شیرینش
رو به جا گذاشت .......
روياي بچگونه حرفاي عاشقونه
هميشه خواستمونه تو کوچه ها دويدن
درد من اينکه من عاشقم تو نيستي
حرفامون هميشه تو دلا مونده
اين چه عشقي سوزش شب آتيش زده
اين چه عشقي زخمش دلا کرده پاره
تو گلو بغض کهنه دل اسيرش شده
درد من اينکه من عاشقم تو نيستي
حرفامون هميشه تو دلا مرده