تبليغاتX
حرف دل من و تو

حرف دل من و تو

هر چه دل تنگت می خواهد بگو

حسرت تو

تو نمی توانی بفهمی چه می کشم در نبودت

سوال ها تمام نمی شود

شب ها طولانی می شود

آن فکرها آن غمها

تو نمی فهمی ای بخشی از جوانی من

تو معنای جوانی من

ما چه ها که باهم نکردیم

مثل یک کتاب قطور رمان

رمانی که تو رفتی

چاره ای برایم نماند

نمی توانم راحت باشم

روحم نابود می شود

جانم آزار می بیند

تو نمی دانی دیگر چه ها می کشم

بی تو زندگی کردن برایم سخت است

هر آن در یادم هستی

تا ابد در دلم هستی

بی تو نمی توانم که باشم

بی تو زندگی عذاب است

اکنون من نمی توانم زندگی کنم

می دانی کدام حال تو را دوست دارم

آن زمان را که تو مست می شوی

و مرابه آغوش می کشی و می پرسی چقدر دوستم داری؟

وقتی تو رفتی

ارزش دنیا هم رفت 

 زمان تمام شد

تمام خیالاتم مردند

سوالها در دلم ماند

آن فکرها و غمها

     

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:1  توسط عارف کاظمی  | 

آخرین آپ

سلام دوستای عزیز این اخرین اپی که رو این وبلاگم

  می ذارم  دوستای عزیزم از این به بعد اگه دلتون برام

 تنگ شد یا خواستین یه یادی از ما بکنین به وبلاگ

 هر چی دلم بخواد برین این عنوان وبلاگ اصلی منه

 می خوام این وبلاگ رو بذارم کنار راستشو بخواین

 پرستو خانم دیگه نمی خوان با من همکاری کنن منم

 دیدم وقت ندارم دوتا وبلاگ رو باهم اپ کنم گفتم این

 یکی رو بذارمش کنار

دوستای عزیز من همهتون رو به این وبلاگ دعوت میکنم

http://arefandvida.blogfa.com  منتظرتون شما هستم حتما بیایین

 منتظر نظرات توپتون هستم

مارو با نظراتتون خوشحال کنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:17  توسط عارف کاظمی  | 

تقصیر زمانه

تقصیر من نیست

تقصیر تو نیست

تقصیر زمانه است که ما محکوم شدیم

جرم ما دوست داشتن است

جرم ما این بود که عاشق بودیم

تو خود را به خاطر بی لیاقتی من فدا کردی

و من هیچ نفهمیدم و تنها عذر خواستم

تو بد شدی.تو مردی برای من

و من به خاطر زمانه تو را کشتم

زمانه مقصر بود

تقصیر من یا تو نیست

زمانه محکوم است

جرم زمانه است که پاکی ما را نمی بیند 

و ما را محکوم می کند که دور از هم باشیم 

و تو به خاطر زمانه دروغ می گویی

من لایق تو نیستم ولی تو خود را به خاطر من فدا کردی

و من شرمنده،شرمنده چشمان تو شدم

شرمنده نگاهت شدم

که چه زیبا سوختی و من هرگز نفهمیدم

حتی شعله هایش را حتی گرمایش را هم احساس نکردم

هرگز حتی دود این آتش را ندیدم

هرگز حتی خاکسترش را هم جایی ندیدم

تو عاشقانه سوختی

و من ندیدم

نخواستی  به جرم عشق عتراف کنی

و محکوم شدی و سوختی

و من درماندم و دنیایی حسرت

حال من محکوم هستم

باید من محاکمه شوم

باید زین گل برگ  که تنها یادگاری مانده  از وجود توست

تو را خلق کنم

بگذار تو را بسازم و خود را فدا کنم

و تو را زنده کنم

می خواهم به تو برسم

می خواهم من بسوزم تا تو راحت شوی
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:48  توسط عارف کاظمی  | 

کویر (تقدیر من)

یادم آید که روزی ،اشفته از عاشقی

دل کندم از معشوقی

صبوری ها کرده بودم در ره عشق

بسی رنج برده بودم در فراقش

بس ظالم بود این یار

چه ساده چشم بست زمن این یار

رفت و با دیگری خوش آسود

من ماندم و زمانه ی بیخود

رفت و امید زندگانی ام رفت

زین دل شاد،خنده ها رفت

رفت ماندم با کوه غم

با رفتنش شکست کمرم

گفتم هر چه شد صبوری کردم خدایا

چگونه صبوری کنم بر ترک یار

گفت:امید یار دیگری هم هست

تا من خدایم نور امید هست

چون تو پیدا شود شکسته ای

دلی که مرده در ره عاشقی

زمانی این دل گلستان بوده

پیش چشم عاشقان دلستان بوده

کنون زان گلستان کویر مانده

گلها رفته خار مانده

سوخته در فراق یار

شکسته در ره یار

ز میان گلستان های بسیار

کویر شد لایق من به حکم کردگار

گفتم این تقدیر حق است

من راضی به رضای حقم

پس به اغوش کشیدم کویر را

این دل تشنه ی پیر را

گفتم به خود عهد می بندم با تو ای کویر

که گلستانت کنم چنان که بودی

بس شاد و خوش و خرم شوی

غم ها رود و خندان شوی

گل ها بکارم عاشقانه

من باغبانی کنم عاشقانه

گرچه یک بار شکستند کمرم را

به هوای بالیدن تو ای کویرهنوز سرپا ایستاده ام

کویر تقدیر من بود

عاشقانه به آغوش کشیدم کویر را

زین تقدیر آزرده نیستم هرگز

که این بهتری است برایم

من عاشق کویر و کویر عاشق من

گل ها کارم بسیار گلستان سازم سبز و پربار

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:35  توسط عارف کاظمی  | 

من از تو دل نمي برم  اگرچه از تو دلخورم

 

اگر چه گفته اي تو را به خاطرات بسپارم

 

هنوز هم خيال كن كنار تو نشسته ام

 

مني كه در جواني ام به خاطرت شكسته ام

 

تو در سراي آينه شبانه خنده مي كني

 

من شكست داده را خودت برنده مي كني

 

نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم

 

بيا و ببين كه بي تو من چه عاشقانه سوختم

 

رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها

 

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

 

صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي

 

به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي

 

رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها

 

هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها

 

صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي

 

به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط عارف کاظمی  | 

کاش هم نوا می شدی

 خواستم با من هم صدا شوي

 

 فرياد بزني عاشقانه هم نوا شوي

 

خواستم سكوتم را بري و به آواز دعوتم كني

 

زين سكوت مرگبار رهايم كني

 

افسوس تو همزاد سكوت بودي

 

با من هم صدا نشدي

 

و من در سكوت درمانده شدم

 

شب ها بي صدا من گريستم

 

بي صدا براي تو من گريستم

 

و تو هيچ نفهميدي  هرگز نفهميدي

 

چه بي صدا و عاشقانه مردم

 

و تو با من هم نوا نشدي

 

چنگي بودم خوش نوا

 

ولي تو مرا ننواختي

 

سيم هايم را نلرزاندي

 

و من مردم  جان باختم

 

به سكوتي جان باخته ام كه ابدي بود

 

مرا كشتي چه بي صدا افسوس

 

و تو اي سكوت كه قاتل من بودي

 

چه بي رحمانه مرا كشتي

 

كاش مي نواختي و مرا به آهنگ مي آوردي

 

كاش مي نواختي

 

مي نواختي و من زنده مي شدم

 

من مردم چه بي صدا

 

و تو هرگز نفهميدي

 

و تو اي سكوت قاتل من بودي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:10  توسط عارف کاظمی  | 

پرنده آسمون

واسه پر كشيدن من خواستي آسمون نباشي

 

حالا پرپر مي زنم تا آسوده باشي

 

ديگه نه غروب پاييز رو تن لخت خيابون

 

من به ياد تو نشستم زير قطره هاي بارون

 

واسه من فرقي نداره وقتي آخرش همينه

 

وقتي دلتنگ اين خاك توي لحظه هام ميشينه

 

تو مي ري شايد كه فردا رنگ بهترين خياله

 

ابر دلگير گذشته آخرش يه روز بباره

 

ولي مي مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه

 

مي دونم هر جا كه باشم آسمون همين يه رنگه

 

 

 

 واسه پر كشيدن من خواستي آسمون نباشي

 

حالا پرپر مي زنم تا آسوده باشي

 

ديگه نه غروب پاييز رو تن لخت خيابون

 

من به ياد تو نشستم زير قطره هاي بارون

 

واسه من فرقي نداره وقتي آخرش همينه

 

وقتي دلتنگ اين خاك توي لحظه هام ميشينه

 

تو مي ري شايد كه فردا رنگ بهترين خياله

 

ابر دلگير گذشته آخرش يه روز بباره

 

ولي مي مونم اينجا با دلي كه ديگه تنگه

 

مي دونم هر جا كه باشم آسمون همين یه رنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط عارف کاظمی  | 

خداحافظ بابا

صدایت کردند و رفتی

 

 بی صدا آرام و زیبا رفتی

 

من ماندم دنیای غم

 

تو چه ساده رفتی

 

ساده ولی زیبا رفتی

 

 دنیا کوچکم را  بردی

 

خداحافظ بابا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:27  توسط عارف کاظمی  | 

زخمي تر از هميشه از درده دل سپردن

 

 سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن

 

با قامتي شكسته از كوله بار غربت

 

در جستوي مرهم راهي شدم زيارت

 

رفتم براي گريه رفتم براي فرياد

 

مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد

 

 اي از خدا رسيده اي كه تمام عشقي

 

در جسم خالي من روح كلام عشقي

 

اي كه همه شفايي در عين بي ريايي

 

پيش تو مثل خاكم تو مثل كهربايي

 

هر ذره از دلم رو با حوصله زدي بند

 

اين چي ميگه شكسته از تو گرفته پيوند

 

اي تكيه گاه گريه اي هم صداي فرياد

 

اي حس تازه ي من كعبه تو رو به من داد

 

من ذورقي شكسته ام اما هنوز طلايي

 

طوفان حريف من نيست وقتي تو ناخدايي

 

بالاتر از شفايي از هرچه بد رهايي

 

ای شکل تازه عشق تو هدیه خدایی

 

با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن

 

رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن

 

اي تكيه گاه گريه اي هم صداي فرياد

 

اي حس تازه ي من كعبه تو رو به من داد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:52  توسط عارف کاظمی  | 

مادر

تو با منی و من بی خبر ز خود

تو آشنا و من دیده ام غریب با خود  

سالهاست می پرورانی مرا

سالهاست منتظر لبخندم هستی

و من سالهاست که تو را نشناخته ام

من سالهاست که در وصف تو در مانده ام

عاجز سوی خدای خود پناه آورده ام

خدایا تو وصف کن که ناتوانم

تو بگو که من بی زبانم

ز وصف این مخلوق تو من در حیرت و عجزم

چگونه وصفش کنم شبها را که من خواب واو بیدار

من خواب او در فکر دنیای من

در فکر فردا و فرداهای من

من غافل ز دنیای خویش او عالم به دنیای من

من پی بزهکاری او هر شب پی پاکی من می گردد

گشتم میان واژه ها شاید یابم واژه ای لایقت

واژه ای نبود لایقت ای مادر

گشتم میان شعرها مقام تو ز شعرها والا

گشتم میان باغها

خداوند بنا کرده بهشت زیرپای شما

بهشت زیر پای تو بود و من  زیر رو کردم جهان

وای بر دل غافل بهشت نزد ما بود 

ما چشم بستیم و محبت ز بیگانه خواستیم

من چه گویم ز وصف مادر 

 پندار ز پروانه خواهی وصف سیمرغ را

همین دان و بس که زیر پای او جنت خداست

جهنم  بالاتر ز سر ماست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:41  توسط عارف کاظمی  |